رخ مهتاب

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه !بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
دردلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
وسعت زندگی
دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند
دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند
قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود
================================
می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم
و می گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم
می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار
==============================
.می نشستم و می گفتم:خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
=========================
......... پارسایی از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست
اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است
و زیباترین خطر..... از دست دادن
==============
تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ....برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای
==============
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟
==============
پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام
==============
هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم
تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت
حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست
=====
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
تو همانی که می اندیشی
آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛
اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:
« صبح یک روز تعطیل درشهر سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.
بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود.
اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود.
بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند.
شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟»
مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعتپیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:
« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و...
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود.
کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هر ازگاهی لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم .

" قول خدا "
" قول خدا "
خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغها پوشیده از گل ،
قول نداده زندگی همیشه به کامت باشه ،
خدا روزای بی غصه و شا د یهای بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده،
خدا ساحل بی طوفان ، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده،
خدا قول نداده که رنج ، که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نکنی،
خدا جاده های آسون و هموا ر، سفرهای بی معطلی رو قول نداده،
قول نداده کوهها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن، رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن،
قول داده،
ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده،
خدا روزی روزانه استراحت بعد از کار سخت، کمک تو کارها و عشق جاودان رو قول داده،
عجب روزی میشه اون روز،
پس نا ملا یمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که او جاودانه است و بس،
نا امیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه،
اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده،
زیاد تو دست انداز نمون،
وقتی حس کردی به اون چیزی که می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد
تو یه زمان مناسب تر غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الا نت
بهت بده ...
یک، جلویش تا بی نهایت، صفرها

یکی بود
یکی نبود
غیر از خدا هیچ کس نبود
هیچ چی نبود
هیچکی نبود
خدا تنها بود
خدا مهربان بود
خدا بینا بود
خدا دوستدار زیبایی بود
خدا دوستدار نیکی بود
خدا دوستدار شایستگی بود
خدا از سکوت بدش می آمد
خدا از سکون بدش می آمد
خدا از پوچی بدش می آمد
خدا از نیستی بدش می آمد
خدا "آفریننده "بود
مگر می شود که "نیافریند"؟
ناگهان ابرها را آفرید
و ابرها را در فضای نیستی ها رها کرد
ابر هایی از ذره ها
هر ذره : منظومه ای کوچک
نامش : اتم !
آفتابی در میان
و پیرامونش، ستاره ای
ستاره هایی، پروانه وار، در گردش
توی حساب: فقط "یك" عدده!
تو این عالم: فقط "یك عدد" ه!
بقیه هر چه هست، صفر است، همه صفرند، هیچ اند، پوچ اند، خالی اند
"صفر": یك دایره تو خالی، دور می زند تا آخرش برسد به اولش و … هیچ! همین!
فقط، یك است و جلوش (تا بی نهایت) صفرها ...
صفر: خالی، پوچ، هیچ!
وقتی بخواد خودش باشه، تنها باشه، وقتی بخواد فقط با صفرها باشه
اما وقتی جلو "یك" بشینه…؟!
وقتی بخواد فقط برای "یك" باشه، از پوچی و از تنهایی در بیاد، همنشین یك بشه؟!
تو بچه جان!
بچه 9 ساله، دو ساله! كه هیچ بودی، خاك بودی، خوراك شدی
هشتاد سال دیگر، نود سال دیگر، یك بچه پیر میشی، هیچ می شی، خاك می شی
دور می زنی، دایره ای، بی جهت، بی معنی، تو خالی مثل صفر.
وقتی برای خودت زندگی می كنی، وقتی بخوای فقط برای "خودت" باشی، تنها باشی
وقتی بخوای فقط با صفرها باشی، عمر تو، مثل یك خط منحنی، روی خودت دور می زنه
مثل صفر، باز از آخر می رسی به اول!
می مونی، می گندی، مثل مرداب، مثل حوض، بسته میشی، مثل دایره، مثل "صفر"!
اما اگر جلو "یك" بنشینی…؟
اگر بخوای فقط برای یك باشی، از پوچی و از تنهایی در بیای، همنشین "یك" بشی…؟!
باید برای دیگران زندگی كنی
عمر تو، مثل یك خط افقی، پیش میره
مثل راه، مثل رود، وقتی از "خودت" دور بشی
از آخر، به آبادی می رسی، مثل راه از آخر، میریزی به دریا، مثل رود ...
اما اگر جلو "یك" بنشینی، اگر بخوای فقط برای "یك" باشی
از پوچی و از تنهایی در بیای
همنشین "یك" بشی، باید برای دیگران "بمیری"
عمر تو، مثل یك خط عمودی، بالا میره
مثل موج، مثل طوفان، مثل یك قله بلند مغرور، تو تپه ها
مثل درخت سرو آزاد، تو خزه ها، (كه رو به خورشید میرویه به آسمان قد می كشه)
مثل یك "انسان بزرگ"، یك "شهید"، یك "امام"، تو گرگ ها، تو روباه ها، تو موش ها، تو میش ها
كه "پا میشه"، كه "می ایسته"، که بپا خیزی، بایستی، تو صفرها
مثل "یك"!
بله، فقط "یك" عدده
فقط "یك عدد" ه!
شماره ستاره ها، منظومه ها، زمین، آسمان، شماره تمام چیزهای عالم، "یك"، جلوش (تا بینهایت) صفرها!
"یك" ی هست
"یك" ی نیست
غیر از "خدا"، هیچ چیز نیست
هیچ كس نیست ...
رسوای زمانه
شمع و پروانه منم، یار پیمانه منم رسوای زمانه منم، دیوانه منم
از خود بیگانه منم، مست می خانه منم رسوای زمانه منم، دیوانه منم
چون باد صبا در به درم با عشق و جنون هم سفرم
شمع شب بی سحرم از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
ای خدای من، شنانوای من زمین وآسمان تو می لرزد، به زیر پای من
مه و ستاره گان تو می سوزد زناله های من، ز ناله های من
رسوای زمانه منم، دیوانه منم رسوای زمانه منم، دیوانه منم
وای از این شیدا دل من مست و بی پروا دل من
سرمایه سودا دل من رسوا دل من، شیدا دل من
نامه تنها دل من، شام بی فردا دل من مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من، شیدا دل من رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منمدیوانه منم
منتظران ظهور
روزی در سنین جوانی من به مرحوم حاج ملا احمد آقاجان عرض کردم چرا امام زمان (ع) را نمی بینم فرمودند هنوز سن تو کم است .
گفتم : اگر به لیاقت ما باشد هیچکس حتی سلمان هم لیاقت تشرف به خدمت آنحضرت را ندارد و اگر به لطف او باشد حتی می بتواند به سنگی هم این ازش را عنایت بفرمایند .
از این جمله من خیلی خوشش آمد و گفت : درست است شما فردا در حرم حضرت رضا (ع) موقع مغرب آماده باش فرجی برایت خواهدش د .
من آن شب را در حرم بودم ، حال خوشی داشتم ولی چون گمان می کردم که شاید خدمت امام زمان (ع) برسم و موفق نشدم متاثر بودم تا آنکه برای خوردن غذا به منزل میرفتم . در بین راه از کوچه تاریکی میگذشتم ، سیدی را که در آن تاریکی تمام مشخصات لباس و حتی سبزی عمامه اش ظاهر بود از دور می دیدم که میاید . وقتی نزدیک من آمد او ابتدا به من سلام کرد من جواب دادم و از این برخورد فوق العاده در فکر فرو روفتم که آیا این آقا با این خصوصیات که بود ؟ با همین شک و تردید به مسافرخانه برگشتم ، بمجردیکه مرحوم حاج ملا آقا جان چشمش به من افتاد و من هنوز ننشسته بودم و سخن نگفته بودم ، دیدم این اشعار را می خواند :
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر نشان است که بود
تا آخر غزل ...
حالم متغییر شد و دانستم که این مرد بزرگ علاوه بر آنکه از حال و نیتم اطلاع دارد ارتباط خاصی هم با خاندان عصمت (ع) دارد و میداند که آن آقا حضرت ولی عصر (عج) بوده است .
برگرفته از کتاب : ملاقات با امام زمان (ع)
نوشته : حجت الاسلام والمسلیمن سید حسن ابطحی
به یاد داشته باش که ...
- آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار
اشتباهند.
- از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با
خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.
- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت
نپیچی.
- وقتی به چیزی می رسی بنگر که در
ازای آن از چه گذشته ای.
- آدم های بزرگ
شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.
- آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین
تنها به سختی انجام آن می اندیشند.
-
گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.
- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل
نبند.
- همیشه توان این را داشته باش تا
از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی.
- با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا
احساس کند.
- هرگز به کسی که حاضر نیست
برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده.
- به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن
اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.
- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول
قضاوت بد.
- هرگاه با آدم های موفق مشورت
کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.
-
وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.
- به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.
- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش،
گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می
کند.
- همیشه حرفی رو بزن که بتونی
بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش
بایستی.
- هرگاه نتونستی اشتباهی رو
ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.
- عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر
بگیری.
- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا
درهایی را که باز می شوند نبینی.
- تملق
کار ابلهان است.
- کسی که برای آبادانی
می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.
- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد
گذاشت.
- نتیجه گیری سریع در رخدادهای
مهم زندگی از بی خردی است.
- هیچ گاه
ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.
- اگر
می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی
نکن.
- از قضاوت دست بکش تا آرامش را
تجربه کنی.
- دوست برادری است که طبق میل خود
انتخابش می کنی.
- لیاقت محبت و مهربانی
دیگران را داشته باش.
تبلیغات







